![]() |
![]() |
|
| عشق يعني تو مرا ميراني.......من به صد حوصله مي آيم باز |
|
همه را مي شنوم... مي بينم.... من به اين جمله نمي انديشم. به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان! اين را، تنها تو بدان... تو بيا، تو بمان تنها با من تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند (فريدون مشيري)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
شنبه بیست و دوم تیر 1387وقتي عقربه ها به 14:40رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
Even when we are apart
And distance feels so far We are still together, Love For I am where you are You can feel me near In the evening breeze I am right there with you In the wind through the trees Or in the clouds above High up in the skies Look real close, MY love You will see me through your eyes And when you feel a flutter Deep within your heart Remember, it is me right there For of you,i am a par
من براي سال هاي بعد مي نويسم .....سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود هميشه يكي بود .... يكي نبود....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387وقتي عقربه ها به 16:2رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
كاش روياهايمان روزي حقيقت بشوند تنگناي سينه ها دشت محبت بشوند سادگي، مهر و صفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يك دم رعايت بشوند اشك هاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش چشم هامان با صداقت بشوند گاهي از غم ميشود ويران دلم كاش دل ها همه مردانه قسمت بشوند
-زياده از حد خودت را تحت فشار نگذار بهترين چيز ها زماني اتفاق ميفته كه انتظارشو نداري!(گابريل گارسيا ماركز)
-كسي كه داراي عزمي راسخ است جهان را مطابق ميل خودش تغيير ميدهد(گوته)
-ما ندرتا به آنچه كه داريم فكر ميكنيم در حاليكه پيوسته در انديشه ي چيزهايي هستيم كه نداريم(شوپنهاور)
-هر اعتقادي داشته باشيد همان به شما برميگردد (كتاب مقدس)
-جسور باشيد نيروهاي قدرتمند به كمك شما خواهند آمد(باسيل كينگ)
-آنهايي فاتح ميشوند كه يقين دارند ميتوانند فاتح شوند(امرسون)
-نگذار چيزي تو را بترساند نگذار چيزي تو را ناراحت كند همه چيز گذراست به غير از خدا و خدا به تنهايي تورا كافي است (عارف قرن 16)
-سكوت عاملي است كه در آن چيزهاي بزرگ خود را به نمايش ميگذارند(توماس كارلايل)
-نه از خودت تعريف کن و نه بدگويي. اگر از خودت تعريف کني قبول نميکنند و اگر بدگويي کني بيش از آنچه اظهار داشتي تو را بد خواهند پنداشت. (کنفوسيوس)
-اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي که پارس ميکند سنگ پرتاب کني، هرگز به مقصد نميرسي. (لارنس استرن)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387وقتي عقربه ها به 14:29رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه میخورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن میزند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم زدستت فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توی دشت آن نگاهت گم شدن در خاطراتت بود زیبا بود زیبا.......
سال جديد رو به همه تبريك ميگم
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل والنهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386وقتي عقربه ها به 21:31رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
ترسم از روز سياهي است بيايي و چه سود رفته باشم و بداني كه چه ديرآمده اي
چشم ، چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نيستي پيشم؟ نگاه خيس تو كو؟ گوش گوش دو تا گوش دو دست باز يه آغوش بيا بگير قلبمو.... يادم تو را فراموش چوب چوب يه گردن جايي نري تو بي من دق ميكنم ميميرم اگه دور بشي از من دست دست دوتا پا ياد تو مونده اينجا يادت مياد كه گفتي بي تو نميرم هيچ جا؟ من، من يه عاشق همون مجنون سابق!
ملاصدرا ميگه:خدا بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك
ميشودو به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود و به
قدر ايمان تو كارگشا ميشود!
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
یکشنبه پنجم اسفند 1386وقتي عقربه ها به 18:30رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست و چه زشت
به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود
تو برو.... برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم!
گفته بودي سهراب....!
( بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ي عشق تر است)
ولي از خستگي عشق چه ميدانستي؟
شوكرانش را آيا هرگز به تو قطره قطره نوشاندنش كس
شده يكبار به جز گرمي عشق به غم سردي آن هم برسي؟
سردي عشق چيز ويرانگر بي احساسي است
در همه زندگي ات داشتي لحظه ي بي توصيفي
سهراب! عشق جز چهره ي گل ، آب ، درخت
چهره ي ديگري هم دارد
عشق سنگي است كه زيبايي را در نگاهم چه حقيرانه شكست
سهراب....! عشق را گرچه من تجربه اش كردم و شربتش را نوشيدم
گر تو هم تجربه اش ميكردي شايد چنين ميگفتي:
(بدترين درد رسيدن به نگاهي است كه در سردي عشق رنگ خود باخته است)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386وقتي عقربه ها به 20:33رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
سلام ، منزل خداست؟
اين منم مزاحمي كه آشناست !
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك
صداست!
شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه رسيده حساب بنده هايتان جداست؟
الو....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده
خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نميرسد كمي بلندتر؟
صداي من چطور؟
خوب و واضح است؟
اگر اجازه ميدهيد ميخواهم برايتان درددل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام
دردها دواست! خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386وقتي عقربه ها به 20:8رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
خيلي دلم پره ازت
بود ونبود زندگيم
يه بار ديگه هستيمو باز
باختم به پاي سادگيم
يه بار ديگه تنهام گذاشت
اونكه چشاش دوسم نداشت
اونكه با رفتنش گل گريه رو
تو دلم گذاشت
چشماي بي گناه چي شد؟
اون همه گريه ها چي شد؟
دلي كه با من مي تپيد
بيدل و شيداي كي شد؟
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
دوشنبه دهم دی 1386وقتي عقربه ها به 10:47رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگين كمون باش اسير باد و بارونم شب و روز گل اين باغ بي نام ونشون باش من عاشقي دلخونم شكسته اي محزونم پناه اين دل بي آشيون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش گل ناز آسمونم بي ستارست مثل ابرا دل من پاره پاره است دوباره عطر تو پيچيده در باد نفس امشب برام عمر دوباره است من عاشقي دلخونم شكسته اي محزونم پناه اين دل بي آشيون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش گل نازم بگو بارون بباره كه چشماتو به ياد من مياره تماشاي تو زير عطر بارون چه با من ميكنه امشب دوباره شب و تنهايي و ماه و ستاره من عاشقي دلخونم شكسته اي محزونم پناه اين دل بي آشيون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه بیستم آذر 1386وقتي عقربه ها به 20:41رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
دلم گرفت از اين روزا از اين روزاي بي نشون از اين همه دربه دري از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدماي مهربون از اين مترسكاي پست از همدلاي همزبون تو هم كه بي صدا شدي آهاي خداي آسمون آهاي خداي عاشقا تويي فقط دلخوشيمون آره،دلم خيلي پره از غماي رنگ و وارنگ از جمله ي دوستت دارم دروغاي خيلي قشنگ دلم گرفت از اين روزا از آدماي مهربون از تو كه با ما نبودي از اون خداي آسمون
خدايا تو را به آن اشكهايي كه در نيمه شب آرام آرام رخسارم را خيس ميكرد و به آن قلبي كه بي صدا و در اوج تنهايي شكست و به آن احساسي كه معصومانه صدايت كرد جوابم را بده! من غير از تو در اين دنياي بزرگ كسي راندارم...... خدا يادمه وقتي ميخواستم به اين دنيا بيام بهم گفتي"جايي كه ميخواي بري آدماش باهات بد رفتاري ميكنن نكنه خسته بشي! بهت يه قلب پاك ميدم كه تحمل كني" اما خدا هيچ وقت نگفتي اگه قلبمو شكستن بايد چي كار كنم؟ يادمه گفتي"بهت احساس پاك ميدم كه همه رو دوست داشته باشي" ولي چرا نگفتي اگه با احساسم بازي كردنو فهميدم كسي كه خيلي دوسش دارم دوسم نداره بايد چي كار كنم؟ خدا يادته گفتي همه رو ببخش؟ اما حالا كه همه رو بخشيدمو كسي كه به يادش زندگي ميكنم حاضر نيست منو ببخشه بايد چي كار كنم؟ خدا الان بيشتر از هر زمان بهت احتياج دارم. گفته بودي اگه بري ديگه نميتوني بي پرده باهام حرف بزني،با اين همه دردسر من قبول كردم چون به مهربونيت ايمان داشتم و ميدونستم هميشه كنارمي. خدا من به خدايي و بزرگيت ايمان دارم . از اين زمونه ي نامرد دلم گرفته ميخوام برگردم به جايي كه بهش تعلق دارم جاي من اين زمين خاك نيست خدا خسته ام از اين همه ريا و تزوير.....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه بیست و پنجم آبان 1386وقتي عقربه ها به 16:27رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
كنار هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفنه اينقدر خاطره داريم كه گويي قد يك قرنه گلوم ميسوزه از عشقت،عشقي كه مثل زهره ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره درسته با مني اما به اين بودن نيازارم تو كه حتي با چشماتم نميگي كه دوستت دارم اگه گفتي دوستت دارم فقط بازي لبهات بود وگرنه رنگ خودخواهي نشسته توي چشمات بود هر چي عشقه توي دنيا من ميخواستم مال ما شه اما تو هيچوقت نذاشتي بين مون غصه نباشه فكر ميكردم با يه بوسه با تو همخونه ميمونم نميدونستم نميشه، آخه بي تو نميتونم گله ميكنم من از تو، از تو كه اين همه بي رحمي هزار بار مردم از عشقت، تو كه هيچوقت نمي فهمي چشام همزاد اشك و خون دلم همسا يه ي آهه زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباهه شدم چوپان ساده لوح كنار گله ي احساس چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دعواست تو انقدر خواستني هستي كه اين گله نميفهمه اگه لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه ببخش خوبم اگه اين عشق حيله ي تورو رو كرد نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خو كرد |
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
یکشنبه سیزدهم آبان 1386وقتي عقربه ها به 14:17رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
آرزويي است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كي باشد غم من مايه ي آزارش
شب در اعماق سياهيها مه چو در هاله ي راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد
سايه اي تا كه به در افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زين همه كوشش بي حاصل عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمي او را اين خطا بود كه ره دادي به دل آن عاشق بدخو را
آن كسي را كه تو مي جويي كي خيال تو به سر دارد بس كن اين ناله و زاري را بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه ميگويد كي به نرمي رودم در گوش نشود هيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش
ميروم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را
شمع اي شمع چه ميخندي؟ به شب تيره ي خاموشم به خدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه بیستم مهر 1386وقتي عقربه ها به 21:41رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
....روزي به تو خواهم پيوست..... هر چند دير تر از فرداهاي نزديك به امروز و روح سركش قلبم را به تو خواهم سپرد. و تو را در تلاطم روحم شريك خواهم كرد بلمي از جنس عشق ناب خويش خواهم ساخت و تو را مسافر درياي طوفاني وجود شيفته و آشفته ام خواهم نمود. به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت..... و از زمين...... و از مرز انسان بودن و عشق...... روزي در درياي نگاه تو غرق و با تو يكي خواهم گشت، روح پاك قلبم را به بند خواهم كشيد و براي تو خواهم نوشت عاشقانه ي عاشقانه..... اگر براي شكافتن قلب امواج حادثه، اميد گذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشي و اگر پايبند به ميعاد دستان صادق و قلب عاشقم آن وقت فريادت خواهم كرد مام تو را و احساسم را كه مدتهاست در سكوت گلي صدايم خشكيده. شايد.... چشمان به خواب رفته ي سرنوشت را بگشايد آن وقت در لحظات ابدي با تو بودن بي تشويش تكرار خواهم نمود كه تا هميشه اي باقي دوستت خواهم داشت! |
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه سوم مهر 1386وقتي عقربه ها به 11:47رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
بياييد به زندگي زيبا نگاه كنيم بياييد ايمان بياوريم كه زندگي با وجود غمها و شادي ها در كنار هم زيباست. زندگي صحنه ي امتحانه اگه تا آخرش باشي و همه ي تلاشتو بكني موفقي واگر خودتو ببازي و تن به شكست بدي ديگه همه چيزو از دست دادي. وقتي ميتونيم سختي هارو شكست بديم و پيروز باشيم چرا قبول كنيم كه بازنده ايم؟ وقتي اين همه زيبايي وجود داره چرا بايد زشتي ها رو ببينيم؟ يادمون باشه كه هميشه به نيمه ي پر ليوان نگاه كردن بهتره.... هميشه تو يه ارتفاع بالايي از جو ديگه ابر وجود نداره، اگه يه وقت ديدي آسمون دلت ابريه بدون به اندازه ي كافي اوج نگرفتي!
خوشبختي داشتن دوست داشتني ها نيست، دوست داشتن داشتني هاست!
آنچه كه زيباست عزيز نيست، آنچه كه عزيز است زيباست!
مهم نيست كه قطره باشي يا اقيانوس،مهم اينه كه آسمان در تو منعكس شود!
ترجيح ميدهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اينكه انگار خدا نيستو بعد از مردنم بفهمم كه هميشه بوده!
زندگي كتابي است پر ماجرا،هيچ وقت آن را به خاطر يه ورقش دور ننداز!
آنچه كرم ابريشم پايان زندگي ميپندارد در نظر پروانه آغاز زندگي است!
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
یکشنبه هجدهم شهریور 1386وقتي عقربه ها به 15:32رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
من بگم دوستت دارم با چه رقم يا عددي تو كه بي نهايتو قشنگ تر از من بلدي مژه هات شعر بلند نا تموم به خدا عاشق كسي شدن جز تو حروم به خدا با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو ميره ماه اگه برق چشاتو ببينه از رو ميره زيبا آتيش ميزنه دل منو اخماي تو نكنه اضافه شن با عشق من زخماي تو مال هيچ كسي نشو چون اينجاها فرشته نيست عشقا و عاشقيا تلخه مثل گذشته نيست عمريه موندم توي مصراع اول چشات فقط اين فعل و بلد شدم كه ميميرم برات
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه نهم شهریور 1386وقتي عقربه ها به 14:44رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد اورد ايام وصال از جدايي يك دو سالي ميگذشت يك دو سال از عمر رفت وديگر بر نگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازي مبهم و سربسته بود چون من، از تكرار،او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و همزبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان! من تو را بس دوست ميدارم بدان! شوق وصلت را به سر دارم بدان! چون تويي مخمور خمارم بدان! با تو شادي ميشود غم هاي من! با تو زيبا ميشود فرداي من! گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب،يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكوهي، پاك بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده ام آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم،كم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را عشق من! عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقي را دير فهميدي چه سود؟ عشق ديرين گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
پنجشنبه یکم شهریور 1386وقتي عقربه ها به 14:47رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستي يه حادثه و جدايي يه قانونه بياييد حادثه آفرين و قانون شكن باشيم.
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت |
|
RSS
|